خدایا، من در كلبه فقیرانه خود چیزی دارم كه تو در عرش كبریایی خود نداری.چون من تو دارم و تو خود نداری.

برنامه اندروید سایت كلبه فقیرانه



آپلود عکس
 
نرم افزار اندرویدی این سایت

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید کلیک کنید

حجم:10 مگابایت

          با عرض سلام و تشکر از تمامی عزیزانی که با نظرات،انتقادات و پیشنهادات با ارزششون در پیشرفت این کلبه فقیرانه کنار من بودند و با نظراتشون دلگرمی ای بودند برای ادامه مسیرم ...
         یه تشکر ویژه هم از تمامی دوستانی که از وبلاگ من دیدن کردند و نظر دادند دارم....
  با آرزوی موفقیت برای تک تک شما عزیزان


[ شنبه 1 فروردین 1394 ] [ 07:28 ] [ مهدیه ..... ] [ نظرات() ]

حكایت زیبای چوپان


مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود
و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت
میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم
و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم
پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد
چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت
چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید
در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند
هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد
چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند
لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت. هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد
تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت:
با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟
 چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.
تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند.
اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت
تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد
هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند
صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت
در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد
تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد. از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟
مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند
و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند
آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند
هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد
چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟
چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود
تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت
خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی
در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد
 
این معنی روزی حلال است
الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان
 
و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار ده

دوستان این قصه ها برای آموختن ودرس گرفتن است ساده از کنار آن
عبور نکنیم بخوانیم وتآمل كنیم




موضوع: داستانهای آموزنده، پیام انرژی،
برچسب ها:چوپان، گربه، طلا، داستان، مرد ثروتمند، روزی حلال، دست مزد،
[ جمعه 16 خرداد 1399 ] [ 21:35 ] [ مهدیه ..... ] [ نظرات() ]

دلنوشته نوشته شما

سلام و درود خدمت شما دوستان و همراهان عزیز 
الان چندین ساله  کلبه فقیرانه در خدمت شما بزرگوارانه 
تو این مدت نظرات  شما بزرگواران باعث دلگرمی و  موندگاری ما شده
شاید تو این مدت چند بار قصد داشتم کلبه رو رها کنم و ولی با پیامای برخی دوستان دوباره امید وار شدم و با ازمی جزم تر برگستم
حدود یه سال بیشتر هم متروکه بودیم ولی باز امید دوستان باعث شد دوباره چراغ این کلبه روشن شه 
این بار اومدم قوی تر از قبل


ببخشید پر حرفی کردم 
خلاصه مطلب اینکه  خواستم بگم که
تو این چند سال من نوشتم و شما خوندین
میخوا اینبار شما بنویسید  ما بخونیم

منتظر پیام ه و مطالب جالب شما بزرگواران هستیم


برچسب ها:پیام، دلنوشته،
[ پنجشنبه 15 خرداد 1399 ] [ 22:52 ] [ مهدیه ..... ] [ نظرات() ]

خدا مُرده است!!!

مارتین لوتر کینگ، مبارز بزرگ آمریکایی در کتاب خاطراتش ﻣﻰنویسد:

روزی در بدترین حالت روحی بودم، فشارها و سختىﻫﺎ جانم را به تنگ آورده بود. سر در گم و درمانده بودم. مستأصل و نگران، با حالتی غریب و روحى ﺑﻰجان و ﺑﻰتوان به زندگی خود ادامه ﻣﻰدادم. 

همسرم مرا دید به من نگاه کرد و از من دور شد، چند دقیقه بعد با لباس سر تا پا سیاه روی سکوى خانه نشست. دعا خواند و سوگوارى کرد!
با تعجب پرسیدم: چرا سیاه پوشیدهﺍی؟ چرا سوگواری ﻣﻰکنی؟ 
همسرم گفت: مگر ﻧﻤﻰدانی او مُرده است؟ 
پرسیدم: چه کسی؟ 
همسرم گفت: خدا... خدا مُرده است! 
با تعجب پرسیدم: مگر خدا هم ﻣﻰمیرد؟ این چه حرفی است که ﻣﻰزنی؟ 
همسرم گفت: رفتار امروزت به من گفت که خدا مُرده و من چقدر غصه دارم، حیف از آرزوهایم...
اگر خدا نمُرده پس تو چرا اینقدر غمگین و ناراحتی؟ 

او در ادامه ﻣﻰنویسد: در آن لحظه بود که به زانو در آمدم گریستم. 
راست ﻣﻰگفت، گویا خدای درون دلم مُرده بود... 
بلند شدم و براى ناامیدیﺍم از خدا طلب بخشش کردم.

هیچوقت نا امید نشوید، خداوند هرگز ﻧﻤﻰمیرد...!





موضوع: داستانهای آموزنده،
برچسب ها:خدا، ناامیدی، فشار روحی، بدترین حالتمارتین لوتر کینگ، مستاصل، نگران، سردرگم،
[ پنجشنبه 15 خرداد 1399 ] [ 12:37 ] [ مهدیه ..... ] [ نظرات() ]

آیا هنوزهم نیاموختی؟

آیا هنوزهم نیاموختی؟!
که اگرهمه ی عالم قصدضرر رساندن به توراداشته باشند 
وخدانخواهد"نمی توانند" 
پس
به"تدبیرش"اعتمادکن
به"حکمتش"دل بسپار
به او"توکل"کن
وبه سمت او”قدمی بردار  
سکوت گورستان رامیشنوى؟
دنیاارزش دل شکستن راندارد..
 میرسدروزی که هرگز دردسترس نخواهیم بود.!
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ غصه ﻫﺎﯾﺖ
ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ ﻫﺮﭼﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﻧﺎﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮﺑﺒﯿﻨﻢ
ﺍﻣﺮﻭﺯﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯼ؟
ﭘﺲ ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ
ﻋﻤﯿﻖ ﻧﻔﺲ ﺑﮑﺶ 
ﻋﻤﯿﻖ           
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ 
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ         
بودن راﺑﭽﺶ             
ﻭﺑﺎﺗﮏ ﺗﮏ سلولهایت لبخند بزن.




موضوع: گوناگون،
برچسب ها:حکمت، تدبیر، خدا، اعتماد، گورستان، سکوت، ارامش،
[ چهارشنبه 14 خرداد 1399 ] [ 11:54 ] [ مهدیه ..... ] [ نظرات() ]

احمد بیچاره

کاروانی در نزدیک نیشابور در کاروان سرایی شبی را ساکن شدند.در آن کاروان جوانی به نام احمد بود که بسیار ساده و خوش قلب بود. که به خاطر سادگی اش به او  احمد بیچاره می گفتند. شبی در کاروان جنجال شد و هر کس سویی دوید تا اموال خود در جایی پنهان کند که از دست راهزنانی که در حال حرکت به کاروان سرای نیشابور بودند، در امان باشند. احمد بیچاره، 40 سکه با ارزش طلای اشرفی در جیب شلوار خود داشت. دوستش به او گفت: احمد، برو و این طلاها را در بیرون کاروانسرا خاک کن . احمد گفت: اگر خدا بخواهد یقین کن کسی نمی تواند بدزدد و من در عمرم دروغ نگفته ام .

راهزنان رسیدند و تاراج شروع شد. دوست احمد گفت: برو در گوشه ای در کاروان سرا نزد شتران بخواب. چون دارایی تو در جیب توست و اگر خواب باشی کسی بیدارت نمی کند . احمد گفت: من چنین نمی کنم .اهل کاروان چون طلاها را پنهان کرده بودند، راهزنان چیزی از طلا ها نیافتند . احمد ، نزد راهزنان رفته و گفت: 40 طلای اشرفی در جیب دارم بیایید و از من بگیرید...

هر راهزنی که این جمله را می شنید بر این جمله می خندیدو می گفت دیوانه است و کسی سمت او نمی رفت ... راهزنان لباس های تمام اهل کاروان را گشتند و طلاهای شان را دزدیدند. به جز احمد بی چاره.




موضوع: داستانهای آموزنده، گوناگون،
برچسب ها:کاروان، طلا، راهزن، صداقت، بیچاره، تاراج،
[ سه شنبه 13 خرداد 1399 ] [ 22:10 ] [ مهدیه ..... ] [ نظرات() ]