تبلیغات
ڪــــــــــــــــــــلبــــــــــہ ے فــــــــــقــــــــــیرانہ - نماز ،تعهد خدا به بنده
خدایا، من در كلبه فقیرانه خود چیزی دارم كه تو در عرش كبریایی خود نداری.چون من تو دارم و تو خود نداری.

نماز ،تعهد خدا به بنده

  فرشتگان در حال خواندن اسامی جهنمیان بودند... که ناگهان نامش خوانده شد...
"چگونه می توانند مرا به جهنم ببرند؟
دو فرشته او را گرفتند و به سوی جهنم بردند...
 او تمام اعمال خوبی که انجام داده بود،را فریاد می زد...
 نیکی به پدرش و مادرش،روزه هایش،نمازهایش،خواندن قرآنش و...
 التماس میکرد ولی بی فایده بود.
  او را به درون آتش انداختند.
 ناگهان دستی بازویش را گرفت و به عقب کشید. پیرمردی را دید و پرسید: "کیستی؟"
 پیرمرد گفت: "من نمازهای توام". 
مرد گفت: "چرا اینقدر دیر آمدی؟
 چرا در آخرین لحظه مرا نجات دادی؟
 پیرمرد گفت: چون تو همیشه نمازت را در آخرین لحظه میخواندی! آیا فراموش کرده ای؟

  در این لحظه از خواب پرید. تا صدای اذان را شنید وضو گرفت و به نماز ایستاد.

 نمازت را سر وقت، چنان بخوان كه گویا آخرین نمازی است که میخوانی.  خدا میفرماید: من تعهدى نسبت به بنده ام دارم كه اگر نماز را در وقتش بپا دارد او را عذاب نكنم و او را به بهشت ببرم.



موضوع: داستانهای آموزنده،
[ چهارشنبه 19 آبان 1395 ] [ 22:08 ] [ مهدیه ..... ] [ نظرات() ]