خدایا، من در كلبه فقیرانه خود چیزی دارم كه تو در عرش كبریایی خود نداری.چون من تو دارم و تو خود نداری.

اصالت چیست؟



 روزی در دُر گرانبهای پادشاه لکه سیاهی مشاهده شد هر کاری درباریان کردند نتوانستد رفع لکه کنند 
هر جایی وزیرمراجعه کرد کسی علت را نتوانست پیدا کند
 *تا مرد فقیری گفت من میدانم چرا دُر سیاه شده* 

پس مرد فقیر را پیش پادشاه بردند 
او به پادشاه گفت _در دُر گرانبهای شما کرمی هست که دارد از آن میخورد_ 

پادشاه به اوخندید وگفت ای مردک مگر میشود در دُر کرم زندگی کند 
ولی مرد فقیر گفت *ای پادشاه من یقین دارم کرمی در آن وجود دارد* 

پادشاه گفت اگر نبود گردنت را میزنم و مرد بیچاره پذیرفت *وقتی دُر را شکافتند دیدند کرمی زیر قسمت سیاهی رنگ وجود دارد*
پادشاه از پاسخ او خوشش آمد و دستور داد
 او را در گوشه ای از آشپزخانه جا دهند و مقداری از پس مانده غذاها نیز به او دادند 

روز بعد پادشاه سوار بر اسب شد و رو به مرد فقیر کرد و گفت این بهترین اسب من است نظرت تو چیست 
 *مرد فقیر گفت* بهترین در تند دویدن هست ولی یه ایرادی نیز دارد پادشاه گفت چه ایرادی 

فقیر گفت در اوج دویدن اگر هم باشدوقتی رودخانه رادیدبه درون رودخانه میپرد 
پادشاه باورش نشد و برای امتحان اسب و *_صحت ادعای مرد فقیر_* سوار بر اسب از کنار رودخانه ای گذشتکه اسب سریع خود ش را درون آب انداخت

پادشاه از دانایی مرد فقیر *متعجب شد و یک شب دیگر* نیز او را در محل قبلی با پس مانده غذا جا داد و روز بعد خواست تا او را بیاورند.

*وقتی نزد پادشاه آمد پادشاه از او سوال کرد ای مرد دیگر چه میدانی مرد که به شدت میترسید با ترس گفت* 

*میدانم که تو شاهزاده نیستی* 
 پادشاه به خشم آمد و او را به زندان افکند 
 _ولی چون دو مورد قبل را درست جواب داده بود پادشاه را در پی کشف واقعیت وا داشت_ 
و *پادشاه نزد مادرش رفت* و گفت ای مادر راستش را بگو من کیستم این درست است که شاهزاده نیستم

مادرش بعد کمی طفره رفتن گفت حقیقت دارد پسرم 
چون من و شاه بی بهره از داشتن بچه بودیم 
و از به تخت نشستن برادرزاده های شاه هراس داشتیم 
وقتی یکی از خادمان دربار تو را به دنیا آورد تو را از او گرفتیم و گفتیم ما بچه دار شدیم 
 *و بدین طریق راز شاهزاده نبودن پادشاه مشخص شد* 
پادشاه بار دیگر مرد فقیر را خواست 
ولی این مرتبه برای چگونگی پی بردن به این وقایع بود و به مرد فقیر گفت
 _چطور آن *دُر و اسب و شاهزاده نبودن مرا* فهمیدی_ 

مرد فقیر گفت 
 *دُر را از آنجایی که* هر چیزی تا از درون خودش خراب نشود از بین نمیرود را فهمیدم

*و اسب را چون* پاهایش پشمی بود و کُلک داشتند فهمیدم که
این اسب در زمان کُره ای چون اسب ها و گاومیش ها یک جا چرامیکردن با گاومیشی اُنس گرفته و از شیر گاومیش خورده بود و به همین خاطر از آب خوشش می آید

*_سپس پادشاه گفت اصالت مرا چگونه فهمیدی،مرد فقیر گفت_*

موضوع اسب و دُر که برایت مهم بودند را گفته بودم 
ولی تو دو شب مرا 
 _در گوشه ای از آشپز خانه جا دادی *و* پاداشی به من ندادی_ 
 *و این کار دور از کرامت یک شاهزاده بود* 
و من هم فهمیدم تو شاهزاده نیستی....!!

*آری اکثر خصایص ذاتی است* *یعنی در خون طرف باید باشداصالت به ریشه است*

*هیچگاه آدم کوچک بزرگ نمی شود وبرعکس هیچوقت بزرگی کوچک نمی شود*✋

*نه هرگرسنه ای فقیراست!*
*ونه هربزرگی بزرگوار!*




موضوع: داستانهای آموزنده،
برچسب ها:اصالت، اسب، گاو میش، در، پادشاه، فقیر، فرزند،
[ شنبه 24 خرداد 1399 ] [ 09:36 ] [ مهدیه ..... ] [ نظرات() ]

حكایت زیبای چوپان


مردی ساده چوپان شخصی ثروتمند بود
و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از او دریافت میکرد
یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت
میخواهم گوسفندانم را بفروشم چون میخواهم به مسافرت بروم
و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و میخواهم مزدت را نیز بپردازم
پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مزد اندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت میکرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد
چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان، مزد اندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت
چوپان بعد از آن روز که بی کار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به امید اینکه روزی به کارش آید
در آن روستا که چوپان زندگی می کرد مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند
هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را از او طلب کرد
چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند
لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت. هنگامیکه مردم از پیش تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد
تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت:
با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟
 چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.
تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی میروم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمیفروشند، آنان چیزهای گرانقیمت میفروشند.
اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت
تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد
هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند
صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود ، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و به سوی شهرش بر می گشت
در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند ، هنگامی که داخل روستا شد ، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد
تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد. از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟
مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم که چیزی برای ما باقی نمی گزارند
و مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند
آنان برای خریدن آن گربه از تاجر به مقدار وزن آن طلا اعلام آمادگی کردند
هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته ی آنان موافقت کرد که گربه را به مقدار وزن آن طلا بفروشد
چنین شد و تاجر به شهر خویش برگشت ، مردم به استقبالش رفتند و تاجر امانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید ، تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟
چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود
تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت
خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی
در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد
 
این معنی روزی حلال است
الهی ما را به آنچه به ما دادی قانع گردان
 
و در آنچه به ما عطا فرموده ای برکت قرار ده

دوستان این قصه ها برای آموختن ودرس گرفتن است ساده از کنار آن
عبور نکنیم بخوانیم وتآمل كنیم




موضوع: داستانهای آموزنده، پیام انرژی،
برچسب ها:چوپان، گربه، طلا، داستان، مرد ثروتمند، روزی حلال، دست مزد،
[ جمعه 16 خرداد 1399 ] [ 22:35 ] [ مهدیه ..... ] [ نظرات() ]

خدا مُرده است!!!

مارتین لوتر کینگ، مبارز بزرگ آمریکایی در کتاب خاطراتش ﻣﻰنویسد:

روزی در بدترین حالت روحی بودم، فشارها و سختىﻫﺎ جانم را به تنگ آورده بود. سر در گم و درمانده بودم. مستأصل و نگران، با حالتی غریب و روحى ﺑﻰجان و ﺑﻰتوان به زندگی خود ادامه ﻣﻰدادم. 

همسرم مرا دید به من نگاه کرد و از من دور شد، چند دقیقه بعد با لباس سر تا پا سیاه روی سکوى خانه نشست. دعا خواند و سوگوارى کرد!
با تعجب پرسیدم: چرا سیاه پوشیدهﺍی؟ چرا سوگواری ﻣﻰکنی؟ 
همسرم گفت: مگر ﻧﻤﻰدانی او مُرده است؟ 
پرسیدم: چه کسی؟ 
همسرم گفت: خدا... خدا مُرده است! 
با تعجب پرسیدم: مگر خدا هم ﻣﻰمیرد؟ این چه حرفی است که ﻣﻰزنی؟ 
همسرم گفت: رفتار امروزت به من گفت که خدا مُرده و من چقدر غصه دارم، حیف از آرزوهایم...
اگر خدا نمُرده پس تو چرا اینقدر غمگین و ناراحتی؟ 

او در ادامه ﻣﻰنویسد: در آن لحظه بود که به زانو در آمدم گریستم. 
راست ﻣﻰگفت، گویا خدای درون دلم مُرده بود... 
بلند شدم و براى ناامیدیﺍم از خدا طلب بخشش کردم.

هیچوقت نا امید نشوید، خداوند هرگز ﻧﻤﻰمیرد...!





موضوع: داستانهای آموزنده،
برچسب ها:خدا، ناامیدی، فشار روحی، بدترین حالتمارتین لوتر کینگ، مستاصل، نگران، سردرگم،
[ پنجشنبه 15 خرداد 1399 ] [ 13:37 ] [ مهدیه ..... ] [ نظرات() ]

احمد بیچاره

کاروانی در نزدیک نیشابور در کاروان سرایی شبی را ساکن شدند.در آن کاروان جوانی به نام احمد بود که بسیار ساده و خوش قلب بود. که به خاطر سادگی اش به او  احمد بیچاره می گفتند. شبی در کاروان جنجال شد و هر کس سویی دوید تا اموال خود در جایی پنهان کند که از دست راهزنانی که در حال حرکت به کاروان سرای نیشابور بودند، در امان باشند. احمد بیچاره، 40 سکه با ارزش طلای اشرفی در جیب شلوار خود داشت. دوستش به او گفت: احمد، برو و این طلاها را در بیرون کاروانسرا خاک کن . احمد گفت: اگر خدا بخواهد یقین کن کسی نمی تواند بدزدد و من در عمرم دروغ نگفته ام .

راهزنان رسیدند و تاراج شروع شد. دوست احمد گفت: برو در گوشه ای در کاروان سرا نزد شتران بخواب. چون دارایی تو در جیب توست و اگر خواب باشی کسی بیدارت نمی کند . احمد گفت: من چنین نمی کنم .اهل کاروان چون طلاها را پنهان کرده بودند، راهزنان چیزی از طلا ها نیافتند . احمد ، نزد راهزنان رفته و گفت: 40 طلای اشرفی در جیب دارم بیایید و از من بگیرید...

هر راهزنی که این جمله را می شنید بر این جمله می خندیدو می گفت دیوانه است و کسی سمت او نمی رفت ... راهزنان لباس های تمام اهل کاروان را گشتند و طلاهای شان را دزدیدند. به جز احمد بی چاره.




موضوع: داستانهای آموزنده، گوناگون،
برچسب ها:کاروان، طلا، راهزن، صداقت، بیچاره، تاراج،
[ سه شنبه 13 خرداد 1399 ] [ 23:10 ] [ مهدیه ..... ] [ نظرات() ]

لطف استاد

 داستان براساس یک روایت واقعی می باشد
در مراسم عروسی، پیرمردی در گوشه سالن تنها نشسته بود که داماد جلو آمد و‌ گفت: سلام استاد آیا منو می‌شناسید؟
 
معلم بازنشسته جواب داد: خیر عزیزم فقط می‌دانم مهمان دعوتی از طرف داماد هستم.
 
داماد ضمن معرفی خود گفت: چطور آخه مگه میشه منو فراموش کرده باشید؟!
 
یادتان هست سال‌ها قبل ساعت گران قیمت یکی از بچه‌ها گم شد و شما فرمودید که باید جیب همه دانش‌آموزان را بگردید و گفتید همه باید رو به دیوار بایستیم و من که ساعت را دزدیده بودم از ترس و خجالت خیلی ناراحت بودم که آبرویم را می‌برید، ولی شما ساعت را از جیبم بیرون آوردید ولی تفتیش جیب بقیه‌ی دانش‌آموزان را تا آخر انجام دادید و تا پایان آن سال و سال‌های بعد در اون مدرسه هیچ کس موضوع دزدی ساعت را به من نسبت نداد و خبردار نشد.
 
استاد گفت: باز هم شما را نشناختم! ولی واقعه را دقیق یادم هست. چون من موقع تفتیش جیب دانش‌آموزان چشم‌هایم را بسته بودم.
 
تربیت و حکمت معلمان، دانش‌آموزان را بزرگ می‌نماید!
 
(این داستان رو یه بار گذاشته بودم ولی گویا نصفه ذخیره شده بود کاملش کردم و مجدد گذاشتم)
با تشکر از همه همراهان عزیز




موضوع: داستانهای آموزنده،
برچسب ها:لطف استاد، ساعت، عروسی، شاگرد، داستان،
[ شنبه 10 خرداد 1399 ] [ 22:40 ] [ مهدیه ..... ] [ نظرات() ]